Friday, November 27, 2015

2

اينجا رو موقعى باز كردم كه تو خونه خودمون تنها بودم 
بعد از اينكه از هم جدا شديم حال خوبي نداشتم 
ميدونستم خونه الان شلوغ و پر سر و صداشت و من توانايى معاشرت با والدين و دارم 
پس تصميم گرفتم كه به جاي خونه رفتن برم خونه خودمون 
خونه قشنگمون كه الان خالى شده و من به هر گوشش نگاه ميكنم اين يك سال رد ميشه 
اين خونه رو بدون -ا-نميتونم تحمل كنم . 
به هر حال اصلن بهش نگفتم كه اينجام 
ازم نپرسيد 
فقط گفت خوابيدى 
گفتم نه 
ولى توى اتوبوس بودم 
همه تكست هامون و  موقعى كه پياده از روى پل راه ميرفتم زديم 
پهناى اشك صورتم و گرفت 
رسيدم بالا 
رفتم تو تخت 
بوش كردم 
آخه دلم براش تنگ شده بود 
امروز 
وقتى منتظر قطار بوديم  
وقتى قالب بغلش شدم 
قلبم شروع كرد به تند زدن 
انگار دفعه اولى بود كه بغلش ميكردم 
درست حس كنار رودخونه رو داشتم 
كه گرما و نفسش ميخورد بهم و قلبم تند ميزد 
ديروز بعد از ده روز همديگر و ديديم 
!! 
باورش سخته 
چون توي اين سه سال بيشترين مدتى كه همو نديديم اون يك هفته كوبا بود 

شايدم مشكل همين جا بود 
چرا من بهش فرصت ندادم كه با خودش وقت بگذرونه و رو خودم كار كنم و به كارهاى خودم رسيدگى كنم كمى مثبت باشم كمى آدم بهتري باشم كمى كمى كمى كمى كمى 

موضوع اينجاست كه من 
از يك كُماى عميق بيرون اومدم 
ترجيح ميدم تو چند نوبت بيشتر در اين مورد صحبت كنم 
از آرزوهام دور شدم
و باعث شد اونم با من از آرزوهاى خودش دور بشه 
و
كم كم جفتمون از آرزوهاى مشتركمون دور شديم . 

No comments:

Post a Comment